عشق مرده
غم
هر نفس ستاره ها را صدا می زند و به گوشه و کنار آسمان سر می کشد اما دریغ، دریغ از یک چکه نور! آسمان بغض خود را فرو میخورد، ماه امشب برای همیشه ترکش کرده ، هم او را و هم ستاره ها را و مانده است که جواب ستاره ها را چه بدهد، تا ابد که نمی توان ابر ها را حجاب ستاره ها کرد! وای که چه آشوبی به پا می کنند اگر بدانند یتیم شده اند. مسافر قصه را از پشت باغ خاطراتم کوچه ای هست که مرا به تو می رساند کوچه ای که صدای قدمهای تو را در حافظه خود دارد رفتنت را باور ندارم... زیرا عطر گل های بنفشه ای که به من دادی هنوز هم تازه است نمی دانم کدام ترانه را زمزمه کنم تا بدانی تنهایی ام را ، لحظه های دلواپسی را ورق میزنم و در بلوغ بغض گریه را رها میکنم به امید رسیدن به صبح لبخند تو... باز مینویسم بی اختیار قلم فرسوده ام را بر میدارم و می نویسم. از کی؟ از چی؟ این را نیز نمیدانم... اما میدانم هر کجا که باشی، روزی این نوشته هایم را خواهی خواند و... قلب سنگت برایم اشک خواهد ریخت مگه فرقی هم داره برای کی مینویسم یا برای چی؟ همینقدر که ثانیه هام رو با نوشتن خط میزنم کافیه. یه زمانی برای انجام تکالیف مینوشتم، یه زمانی برای نمره، و یه زمانی هم به خاطر تو. اما حالا مینویسم برای خودم تا بتونم اونچه نتونستم به دست بیارم رو به دست بیارم اینو امروز فهمیدم ، یعنی درست همین حالا.وقتی که مینویسم همه چیز دارم همه نداشته ها رو وقتی مینویسم از خودم بیرون میام و یه نفر دیگه میشم. م.م: مینویسم، پس هستم م.م: من هستم تا بنویسم ..:: بغض کلمات ::.. ... رفته ای اما هیچ میدانی در شبستان نبودنت مهتاب یکسره بر بغض هایم میبارد؟ هیچ میدانی یاس های دلم در نبود تو که بهارشان بودی عطری برای پراکندن ندارند؟ برگرد... برگرد و آنقدر بمان تا خسته ی وصال کنی. برگرد و آنقدر بخوان تا غمنامه ام در ترنم عاشقانه هایت غرق شود برگرد که در نبودنت تنها کلمات با بغضشان جلوه گاه سکوت دردناکم شده اند برگرد که اگر برگردی حضور نیلگونت مرکب غم را از تارو پود شفق پاک میکند ..:: خوابم یا بیدارم ::.. بگو مرا به حال خود رها کنند و خلوت تنهاییم را بر هم نزنند بگو بگذارند کابوس آرزوهایم را در بغل گیرم و با رویاهای خیالیم خوش باشم بگو آفتاب و مهتاب را حبس کنند تا گذر زمان را لمس نکنم تو که خوب میدانی اندوه نبودنت تمام لحظه هایم را زیر آوار غصه مدفون میکند خوب میدانی که لبخندت دلیل شادیهایم بود پس چرا تنها دل خوشی ام را به ناخوشی مبدل کردی کاش این جدایی خواب بود اما بیدارم و تو نیستی و من تلخی بی تو بودن را زندگی میکنم. باز اومدم پیش خودت تنهای تنها یه جورایی دست از پا درازتر اومدم چرا اینجوری شد؟ما که قرارمون این نبود خدا جون؟! چرا نذاشتی اونجوری که می خوام پیش بره! هیچ وقت گله نکردم ولی حداقل میخواستم اینبار خوب تموم شه تنها تر از همیشه شدم.شاید قسمتم این بود خدا جون به عشق کسی نیاز ندارم نیازمند کسی هستم که مرا بفهمد مرا بفهمد با همه بدیهایم با همه دارم ها و ندارم هایم مرا اونجوری که هستم بفهمد این روزها دلم تند تند میگیره از همه دور شدم ساکتم همش فکر میکنم اما بازم به جایی نمیرسم همش میگم چرا نشد؟ راستی چرا؟ من که چیز زیادی نخواستم؟ قسمت/ تقدیر/ خواست خودت بوده همیشه کنارم بودی هیچ وقت نذاشتی اون چیزی که به صلاحم نیست بشه گیجم گیجه گیج میخوام برم مسفرت تا یه مدت نیستم.میخوام خودمو دوباره پیدا کنم چرا گریه نکنم ؟چرا اشک نریزم؟ پس گریه برای چیه؟ خب: دل که سوخت اشک سرازیر میشه ریزش اشک نشانه ابری شدنه دله به هر دلیل که اشک اومد آسمون دل جلا پیدا میکنه ابرها میرن آدم سبک میشه دلتنگی ها، کودکی ها، جوانیها،خوبانی که دوسشون داشتی و مسافرتی که در پیش داریم ابدیتی در ابدیت و توشه ای که نداریم همه و همه مرا در دنیای غم وغصه وارد می کند و اشک هام جاری میشه روی صورتم و میاد مثل یه خط، خطی که باید منو ببره پیش خدا اون آسمون... دور دور... تا راحت بشم... راحت...

..:: محکوم به نوشتن ::..
![]()
![]()
![]()
| Design By : Night Skin |


